تبليغاتX
چشمه

چشمه

به نام وجودی که وجودم ز وجودش است موجود

خستگی

دوستان نهایت گُلم سلام! همانطور که خود تان می دانید سال اخر مکتب خیلی سری ادم شلوغ است و ادم از هر سو با امتحانات و کارهای مکتب بامبارد میشه. به حرحال باز هم جایی خوشیست که مسروفیت است و ادم از تنهایی و بیکاری به کوچه و بازار نمی زنه.

...مهربانم! خیلی حرف است که باید گفت ولی چه کنم که...

 

کدام جاده است

که پا هایم را نشناسد؟

کدام کوچه است

که آوازم را نشنيده

كدام كودك است

که لبخندم را به یاد ندارد.

 

بيا تا از انتظار بگويم

كه رفته رفته چشمانم را كور خواهد كرد

خستگی تا بازوهایم قد می کشد

و پاهایم

تاب جاذبه‌ی زمین را ندارد

به دنبال دقيقه‌اي

تا کنار دیواری بخزم

نفس بکشم.

 

هر لحظه

به جستجوی ثانیه ئی

تا پیشاني‌ام را روی خاک بگذارم

 با خدا حرف بزنم

بپرسم: خدای عزیز!

چرا دور دنیا را خط کشیدی؟

چرا ادم ها می میرند؟

ساختن این همه ادم ها خسته ات نمی کند؟

آنقدر بگویم و بخندم

که مست شوم

و از هوش بروم.

+ نوشته شده در  Fri 29 May 2009ساعت 23:44  توسط مرتضی جعفری  | 

کنسرت حمید سخی زاده در استرالیا

 

سلام دوستان عزیز!! یک خبر خوش، کنسرت  جوان با استعداد و خوش صدا ما حمید سخی زاده در شهر های بزرگ استرالیا برگزار می گردد.

 

Copy of hmeed for net -

Aelaide

Saturday 23 May 09

DOM POLSKI CENTRE 230 Angas st

7:00PM 

  • تکیت در تمام مغازه های افغانی به فروش میرسد
  • قیمت ۳۰ دالر
  • تخفیف برای فامیل بزرگتر از ۵ نفر
  • اطفال زیر ۷ سال مجانی ولی بدون چوکی می باشد
  • برای معلومات بیشتر می توانید به شماره تلفن: ۰۴۰۱۰۶۱۶۷۷ در تماس شوید

شاد و خندان باشید

+ نوشته شده در  Tue 5 May 2009ساعت 20:16  توسط مرتضی جعفری  | 

واژه به واژه، شعرم را برای دامن تو می دوزم...

 تقدیم به تو که بهترینی و شیرین ترینی و ...

 

من

از ابشار گیسوانت

شروع می شوم

و در بندر چشمانت

می ریزم.

 

واژه به واژه، شعرم را

برای دامنت می دوزم

در خیالم است، که

چین هایش را بلند

و گل هایش را رنگی کشم.

 

ای سبز چشم!

عشق تو را

در رگ، رگم جاری می کنم

تا همیشه هم آغوش خیالم باشد،

و گونه هایت که تازه به بار نشسته

برای ذره، ذره ام

نقل می کنم

تا یکسره یادت کند.

+ نوشته شده در  Wed 28 Jan 2009ساعت 18:10  توسط مرتضی جعفری  | 

باید سبزتر شوم

 

اول تر از همه، از دوستان و بخصوص عزیزانکه از کلبه ی ساکت و ارامم دیدن کرده و نظرات نهایت ارزشمند شان را ارائه می نمایند تشکری کرده و نیز معذرت می خواهم از اینکه نتوانستم به انها پاسخ داده و از خانه های پر بار و سبز  شان دیدن کنم. راستش را بی پرسی این روزها خیلی تنبل، راحت طلب و بی کار شده ام. اگر بگویی که سرم خیلی شلوغ است که نیست، ولی نمیدانم در این هفته ها در هر چیزو ناچیز گیر می کنم و حوصیله هیچ کس و هیچ چیزی را ندارم. خودم را به هر چیز که سرگرم می کنم خوشم نمیاید.

خوب به هر صورت کمی به خواندن و نوشتن می پردازم تا خودم را مصروف کنم ولی باز هم حال و هوایش را ندارم، انگار همه چیز از من گریخته، یا من از انها کنار رفتم. باز هم خدا را شکر می کنم که تعطیلات مکاتب به خوبی به اخر رسید و برای همه ی دوستانم ارزوی موفقیت بیشتر از خداوند متعال دارم.

 

می خواهم رادیو ام را دور بیاندازم

تلویزیون ام را همچنان

نمی خواهم از گرمایش کره ی زمین بشنوم

جنگ بشنوم

آه بکشم

شگوفه های یتیم، تماشا کنم

می خواهم از تو بشنوم

بلندو به اهتزاز

 

کاش می شد

از ثروت و شهرت،

دین و نژاد

روزنامه ها نمی نوشت

از تو می نوشت

زیبا و رنگین

 

نمی خواهم با چشمان پر درد

با پا های خسته

با شانه های سنگین

راهی ی جاده های تباه شوم

باید سبزتر شوم

سبکتر

روشن، روشنتر، وقتی می اندیشم

می خواهم رادیو ام را دور بیاندازم

تلویزیون ام را همچنان

                                            مرتضی جعفری

+ نوشته شده در  Sun 12 Oct 2008ساعت 13:21  توسط مرتضی جعفری  | 

چشمان آهوانه

  

 

                                 

ذره، ذره ام

به یاد چشمان آهوانه ات                                  

آواز می خوانند

و مانند شاپرک

به رقص می آیند.

 

شرینی لبانت

در باغچه ی دلم سبز می کند

گل می اورد...

 

آرزو هایم

لابه لای گیسوانت پیچیده

چشمانت در ذهنم تصویرگشته

تو را

 بار ها در شعرم بوسیده ام.

                                             م و ج: آدیلاید: 2008/04/20

 

+ نوشته شده در  Sun 8 Jun 2008ساعت 11:43  توسط مرتضی جعفری  | 

کوه

وقتی نامت از دهان بچه های ده

           پر می زد

                     عاشقانه

                             از درو دیواری وجودم می گذشت

            انگار نمیدانستم جان می گیرم

                       با تو

                 با راه باریکت

                                  که ما را به قُله ها می رساند.

هنوز نامت مرا به خاطرات لمس اسمان

                                         می برد

  به یاد فصل های کودکی

             که هزاران شعرو اواز

                                 با تو سرودم.

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2008ساعت 13:5  توسط مرتضی جعفری  | 

آن خجسته روز نوروز وطن        در خيالم خفته چون جان در بدن

بمناسبت ورود نوروز باستانی، نوروز یعنی جشن ملی و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زدن و فصل شکوفائی گل های اُمید و محبت که از قرنها بدینسو در کشور آزادهء ما افغانستان همه ساله تجلیل میشود بهترین تمنیات و صمیمانه ترین تبریکات خود را بهمه خواهران و برادران هموطن تقدیم می کنم.

تسمیهء نوروز را به اعتدال و تساوی نسبت میدهند که در طلیعه بهار هوا گوارا و شب و روز باهم مساوی می شود.روز بیست ویکم مارچ در نیم کره شمالی جائیکه وطن ماءلوف ما افغانستان در آن وقوع دارد نخستین روز بهار و مصادف با نوروز است.

برای افغانهای دور از وطن ‌پیام اخوت، دوستی و محبت را آرزو دارم. برای افغانستان این خانه مشترک ما و شما آرامش، آبادی و ‌پیشرفت میخواهم و از بارگاه خداوند (ج) برای همهء شما عزیزان یک سال ‌پر از آسایش، سعادت و رفاه استدعا مینمایم.

************

ای نوبهار عاشقان داری خبر از يارما

از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغ ما    (مولوی)

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Mar 2008ساعت 9:34  توسط مرتضی جعفری  | 

رنگ بی وطنی

 

فقط دریا می داند

احساس جاری بودن

فقط زندانی می داند

مزه ی خواب ازادی، به لبانش

باد گرم تابستانی

شرینترین پیش چشی اش

می خواستم

از میان لبهای امید بجهم

و به مانند

بنفشه های دل انگیز

به تماشای شفق و شامگاهی

برقصم

می خواستم تنیدن بیاموزم

                               تا

 بدور قامت دلفریبت بی پیچم

گفتی برو...

            جایکه:

 گب اینده ازاد گفت

نجوا،  حافظ دارد

هیچ کس نمی گوید

کجا قدم بزن و کجا بنشین

نی، نی

اینجا بهشت من نیست

بهشت بیگانگان است

پرنده گان خوشخوانت

دور از هم در شاخسار ها

دسته، دسته

گل غم دسته می کنند

رنگ بی وطنی پیشانه های شان را

چین، چین کرده است

+ نوشته شده در  Thu 31 Jan 2008ساعت 15:22  توسط مرتضی جعفری  | 

عید قربان بر همه مبارکباد

سلام و خسته نباشید دوستان عزیز:

عید سعید قربان روز بندگی و رهایی از هرانچه غیر خدایی است را برای همه ی شما دوستان گُلم تبریک و مبارگباد می گویم. عید قربان بهترین و پاکترین عید ها است که قلوب های انسانهای آزادی خواه به بندگی خداوند به پرواز می آید. عید قربان روز متولد انسان نو از هر انچه غیر خدایی است می باشد. عید قربان روز نو، شب نو و اندیشه نو برای هر فرد می باشد. عید قربان روز نا امیدی بر دروازه شیطان و مردن ارزو ها در سینه ی شیطان است.

دوستان نهایت عزیز و ارجمند عید خوب را برای همه تان از درگاه خداوند متعال ارزو دارم امیدوارم که در هر جا باشید شادو خندان باشید.

+ نوشته شده در  Thu 20 Dec 2007ساعت 16:40  توسط مرتضی جعفری  | 

برای گالری روی لینک زیر کلیک نمائید. لطفاً نظرات تان را بگذارید و اگر برای باز کردن تصاویر کدام مشکل داشتید در نظرات تان بگنجانید.  

http://chashma-tasvir.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  Thu 6 Dec 2007ساعت 14:11  توسط مرتضی جعفری  | 

کوچه ی فقر

 

در اسمان شام و سحر

شادی و غم

این چیست؟

یکی پشت نان خوردن

دیگری در چکر

یکی سایه ی فقر بر سر

دیگری با جیب پُر زر

اه!

کوچه ی مسکین غریب

سفره اش خالی

غمزده در کلبه ی تاریک

بچه هایش

بی لباس و پای لوچ

دم هر در می بینم

 

+ نوشته شده در  Sat 24 Nov 2007ساعت 12:2  توسط مرتضی جعفری  | 

پیام

 

سلام به همه ی شما دوستان نهایت عزیز و مهربانم٬ امیدوارم همه ی تان خوش و خندان باشید و زندگی را بدون دغدغه و هیاهوی در کنار فامیل و دوستان خوب تان سپری نمائید. نیز با جهان تشکر و قدردانی از اینکه به کاشانه ی محقر من سرزده و نظرات سازنده ی تان را بیان نموده اید. یک دنیا خوشحال میشم وقتی از این پُل دوستی به شما سر می زنم٬همیشه دعا دارم تا بتوانیم بطور احسن از مطالب هم استفاده برده و نظرات سازنده ی خود را در مورد مطالب هم بیان داریم. به امید موفقیت همه مان.... 

+ نوشته شده در  Sun 11 Nov 2007ساعت 10:12  توسط مرتضی جعفری  | 

خیال ساحلت

 

صاعت چهار صبح

تاریک

سرد

ترک گفتم

زانوی گرم مادر

دستان پر مهر پدر

زبان شیرین برادر

لبخند زیبای خواهر

 

 دور

دورتر

و کوچکتر می شد

تکان دستان

در دل فاصله ها

 

جا ماندم

کودکی

"توشله هایم"

"سنگرگ و توب دنده"

با خاک و گِل

نی صبحانه و نی نان چاشت

روز تا شب

لمس آغوش گرم رودخانه

 

همه را جا ماندم

جز وداع

با اسمان روشن

به سکوت لحظه ها

به روز های آمدنی

 

چه زیباست

خیال ساحلت

در تابوت دلم 

 

+ نوشته شده در  Sat 10 Nov 2007ساعت 17:12  توسط مرتضی جعفری  |