تبليغاتX
چشمه
 

باید سبزتر شوم

 

اول تر از همه، از همه ی شما دوستان و بخصوص عزیزانکه از کلبه ی ساکت و ارامم دیدن کرده و نظرات نهایت ارزشمند شان را ارائه می نمایند معذرت می خواهم از اینکه نتوانستم به انها پاسخ داده و از خانه های پر بار و سبز  شان ملاقات نمایم. راستش را بی پرسی این روزها خیلی تنبل، راحت طلب و بی کار شده ام. اگر بگویی که سرم خیلی شلوغ است که نیست، ولی نمیدانم در این هفته ها در هر چیزو ناچیز گیر می کنم و حوصیله هیچ کس و هیچ چیزی را ندارم. خودم را به هر چیز که سرگرم می کنم خوشم نمیاید.

خوب به هر صورت کمی به خواندن و نوشتن می پردازم تا خودم را مصروف کنم ولی باز هم حال و هوایش را ندارم، انگار همه چیز از من گریخته، یا من از انها کنار رفتم. باز هم خدا را شکر می کنم که تحطیلات مکاتب به خوبی به اخر رسید و برای همه ی دوستانم ارزوی موفقیت بیشتر از خداوند متعال دارم.

 

می خواهم رادیو ام را دور بیاندازم

تلویزیون ام را همچنان...

نمی خواهم از گرمایش کره ی زمین بشنوم

جنگ بشنوم

آه بکشم

شگوفه های یتیم، تماشا کنم...

می خواهم از تو بشنوم

بلندو به اهتزاز

کاش می شد

از سروت و شهرت،

دین و نژاد

روزنامه ها نمی نوشت

از تو می نوشت

زیبا و رنگین...

نمی خواهم با چشمان پر درد

با پا های خسته

با شانه های سنگین

راهی ی جاده های تباه شوم

باید سبزتر شوم

سبکتر

روشن، روشنتر، وقتی می اندیشم

می خواهم رادیو ام را دور بیاندازم

تلویزیون ام را همچنان...

                                            مرتضی جعفری


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Sun 12 Oct 2008 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت


چشمان آهوانه

  

 

                                 

ذره، ذره ام

به یاد چشمان آهوانه ات                                  

آواز می خوانند

و مانند شاپرک

به رقص می آیند.

 

شرینی لبانت

در باغچه ی دلم سبز می کند

گل می اورد...

 

آرزو هایم

لابه لای گیسوانت پیچیده

چشمانت در ذهنم تصویرگشته

تو را

 بار ها در شعرم بوسیده ام.

                                             م و ج: آدیلاید: 2008/04/20

 


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Sun 8 Jun 2008 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


کوه

وقتی نامت از دهان بچه های ده

           پر می زد

                     عاشقانه

                             از درو دیواری وجودم می گذشت

            انگار نمیدانستم جان می گیرم

                       با تو

                 با راه باریکت

                                  که ما را به قُله ها می رساند.

هنوز نامت مرا به خاطرات لمس اسمان

                                         می برد

  به یاد فصل های کودکی

             که هزاران شعرو اواز

                                 با تو سرودم.


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Thu 17 Apr 2008 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


آن خجسته روز نوروز وطن        در خيالم خفته چون جان در بدن

بمناسبت ورود نوروز باستانی، نوروز یعنی جشن ملی و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زدن و فصل شکوفائی گل های اُمید و محبت که از قرنها بدینسو در کشور آزادهء ما افغانستان همه ساله تجلیل میشود بهترین تمنیات و صمیمانه ترین تبریکات خود را بهمه خواهران و برادران هموطن تقدیم می کنم.

تسمیهء نوروز را به اعتدال و تساوی نسبت میدهند که در طلیعه بهار هوا گوارا و شب و روز باهم مساوی می شود.روز بیست ویکم مارچ در نیم کره شمالی جائیکه وطن ماءلوف ما افغانستان در آن وقوع دارد نخستین روز بهار و مصادف با نوروز است.

برای افغانهای دور از وطن ‌پیام اخوت، دوستی و محبت را آرزو دارم. برای افغانستان این خانه مشترک ما و شما آرامش، آبادی و ‌پیشرفت میخواهم و از بارگاه خداوند (ج) برای همهء شما عزیزان یک سال ‌پر از آسایش، سعادت و رفاه استدعا مینمایم.

************

ای نوبهار عاشقان داری خبر از يارما

از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغ ما    (مولوی)

 


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Sat 22 Mar 2008 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت


رنگ بی وطنی

 

فقط دریا می داند

احساس جاری بودن

فقط زندانی می داند

مزه ی خواب ازادی، به لبانش

باد گرم تابستانی

شرینترین پیش چشی اش

می خواستم

از میان لبهای امید بجهم

و به مانند

بنفشه های دل انگیز

به تماشای شفق و شامگاهی

برقصم

می خواستم تنیدن بیاموزم

                               تا

 بدور قامت دلفریبت بی پیچم

گفتی برو...

            جایکه:

 گب اینده ازاد گفت

نجوا،  حافظ دارد

هیچ کس نمی گوید

کجا قدم بزن و کجا بنشین

نی، نی

اینجا بهشت من نیست

بهشت بیگانگان است

پرنده گان خوشخوانت

دور از هم در شاخسار ها

دسته، دسته

گل غم دسته می کنند

رنگ بی وطنی پیشانه های شان را

چین، چین کرده است


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Thu 31 Jan 2008 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت


عید قربان بر همه مبارکباد

سلام و خسته نباشید دوستان عزیز:

عید سعید قربان روز بندگی و رهایی از هرانچه غیر خدایی است را برای همه ی شما دوستان گُلم تبریک و مبارگباد می گویم. عید قربان بهترین و پاکترین عید ها است که قلوب های انسانهای آزادی خواه به بندگی خداوند به پرواز می آید. عید قربان روز متولد انسان نو از هر انچه غیر خدایی است می باشد. عید قربان روز نو، شب نو و اندیشه نو برای هر فرد می باشد. عید قربان روز نا امیدی بر دروازه شیطان و مردن ارزو ها در سینه ی شیطان است.

دوستان نهایت عزیز و ارجمند عید خوب را برای همه تان از درگاه خداوند متعال ارزو دارم امیدوارم که در هر جا باشید شادو خندان باشید.


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Thu 20 Dec 2007 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت


برای گالری روی لینک زیر کلیک نمائید. لطفاً نظرات تان را بگذارید و اگر برای باز کردن تصاویر کدام مشکل داشتید در نظرات تان بگنجانید.  

http://chashma-tasvir.blogfa.com/

 

 


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Thu 6 Dec 2007 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت


کوچه ی فقر

 

در اسمان شام و سحر

شادی و غم

این چیست؟

یکی پشت نان خوردن

دیگری در چکر

یکی سایه ی فقر بر سر

دیگری با جیب پُر زر

اه!

کوچه ی مسکین غریب

سفره اش خالی

غمزده در کلبه ی تاریک

بچه هایش

بی لباس و پای لوچ

دم هر در می بینم

 


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Sat 24 Nov 2007 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت


غم

 

اولین قدم به دنیا

صدای گوشم را نوازش داد

تا زندگانیست با تو ام

من غمم

فهمیدم

عروسکیست مرا

نی

نفهمیدم

عروسکم او را

 


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Sun 11 Nov 2007 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت


پیام

 

سلام به همه ی شما دوستان نهایت عزیز و مهربانم٬ امیدوارم همه ی تان خوش و خندان باشید و زندگی را بدون دغدغه و هیاهوی در کنار فامیل و دوستان خوب تان سپری نمائید. نیز با جهان تشکر و قدردانی از اینکه به کاشانه ی محقر من سرزده و نظرات سازنده ی تان را بیان نموده اید. یک دنیا خوشحال میشم وقتی از این پُل دوستی به شما سر می زنم٬همیشه دعا دارم تا بتوانیم بطور احسن از مطالب هم استفاده برده و نظرات سازنده ی خود را در مورد مطالب هم بیان داریم. به امید موفقیت همه مان.... 


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Sun 11 Nov 2007 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت


خیال ساحلت

 

صاعت چهار صبح

تاریک

سرد

ترک گفتم

زانوی گرم مادر

دستان پر مهر پدر

زبان شیرین برادر

لبخند زیبای خواهر

 

 دور

دورتر

و کوچکتر می شد

تکان دستان

در دل فاصله ها

 

جا ماندم

کودکی

"توشله هایم"

"سنگرگ و توب دنده"

با خاک و گِل

نی صبحانه و نی نان چاشت

روز تا شب

لمس آغوش گرم رودخانه

 

همه را جا ماندم

جز وداع

با اسمان روشن

به سکوت لحظه ها

به روز های آمدنی

 

چه زیباست

خیال ساحلت

در تابوت دلم 

 


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Sat 10 Nov 2007 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت


وطن کجاست

 

وطن کجاست

تازه جوان  14 یا 15 ساله

اجازه تند رفتن ندارد

زبانش آرام، آرام چند تومان بدهم آقا

کوچه پس کوچه های شهر

لعن می فروشند

ازلای پنجره ی نیمه باز

صدای توحین  

در گوشش موج می زند

 

وطن

زندان بی دیوار

زندان بانش ما را نمی شناسد

همه، ز هر گوشه اش گریخته

نمانده بجز خانه های نیم سوخته

 

وطن

 جنگ

مادران زیر شکنجه

پدران در گور

پسران زیر پوتین بیگانه

دختران عروس کنج زندان

 

وطن

مادری تاریخ  ما

هستی ما

ریشه ی ما

چه آباد، چه ویران

باز تو ای مادر افغان

ای آشیانه ی جاویدان

آذان عشقت برهر زبان

 

وطن

رنگ سیا و سرخ و سبز

سربلند در دل آسیا

اینجاست

آغوش گرم

افغانستان

 


 

نوشته شده توسط مرتضی جعفری در Sat 3 Nov 2007 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت


چشمه ی عشق

ما را مادری بی چاره زاده است

 مادری که میوه اش فطنه،

خوراک اش مردار

و زندگی اش غم

با تازیانه ی ستم

باز هم نی آب به چشم و نی غم در دل

لباس خسته و گشنه بر تن

خنده و شادی کرده است

در تشنگی، آب خشخاشش را

از خون پدران چشمه ساخته اند

و درگشنگی کباب یتیمانش را

از پاره ی دل و جگرش پخته اند

وطنم ای مادرم

تبسم کن، نسیم صلح می دمد

بیخند، یتیمانت بسویت باز می اید

ای چشمه عشق

فلک از بهر لبخندت بی خندت

بیا بخند که تعمیر درد

لبخند است


 

نوشته شده توسط در Wed 31 Oct 2007 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت